![]() |
![]() |
|
|
دروغ نیست به مرگ ام تجاوز کرده ای می گوی ام از گور که در سرم کشیده ای ننگ دارم با طاقی در این گوشه های خیس به دعاخوانی عتیق شبیه ترم حوالی ی هول می دهی به من می شوم چون شالی که آویز می شود از باران قدم با تمام خویش برداشته در مرگ ام ریخته ای دستان ات را دوست داشت ام داشته باش ام تا فرصت ام به سمتی که می میرم حتی ننگ دارم را فراموش می کن ام که این احشای سنگیده چیزی برای یادآوری نه دارد من را در این روزی دوباره ام کن شاید در انسانی دوباره به میرم شاید دوباره از انسانی به میرم
حال در حال ام تجاوز کرده ای ترس دارم از شک کرده ای که نه میرم از مرگ ام در زبانی که خنجر و در ترس که مرده ام سنگی نه نوشته بر اسم ام نشانده ای رفته ای که سال ها می آید در انتظارم آمده ای که چشم می بندم به مرگ ام خانه ام از نو مبارک
در جایی این گورستان نه بوده ای در این بودگاه که بوده ام نه بوده نامی از من به سنگی چه شالی کشیدیم با هم تو از مرگ من من از دست که می بردم به گوری در قطعه ای فراموش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:29 توسط خیرالله فرخی |
|
|
دارد قلابی می گیرد ماهی در آسمان من که موج می زند از ستاره ها در تو آماده ی دریا می شوم شده است هیچ وقت حال ام به این خوبی نه بوده ام تو و من امروز یک آدم شده اند در هم همه جا دارند در دل من چراغان دارند چشم تو سبز می کشند سبزه ها قد به قد سپیدار این که از من می رود بیدار سرش سبز دارد دل اش خون به بارد این که رخت ام عزا برتن تو می کند من بیاید رخت اش عزا از تن تو می کند
به گو با من است هر چه سر بر زمین به گو بهار از خیابان ها کم نه می شود به گو من بیاید از ساکت به گذرد از من از تو از هر چه در من عاشق نه دارد از هر چه در تو رنگ اش سبز نه دارد به گو تا به گذرد
فرصت ام میل دارد می برد به سبزیدن هر گاه من در انتظارم می کشد هر بار من از حوصله ام عبور می خواهد تا آدم از تمام خویش به گذرم مکاشفه ای در خیابان های جامد از گوشه هامان به رمزی به ریزد در من در تو در هر چه از من عبور می خواهد در هر چه از تو می روم به سمتی این خیابان سبزنده می برد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:23 توسط خیرالله فرخی |
|
|
یک زن داشت فلسفه می کشید خیابان همین جا که گفت اند مرد بودیم کسی که از رفته بودن ها خیلی رفته بود داشت پای ام می کشید جلو داشت دست ام به دست اش سبز می کشیدیم تابستان که از کول اش تیر می ریخت سرخ می شد پهنای صورت اش این زن که از دست می رفت به دستی می رفت ایم با هم از رگ هامان در خیابان سبز ندایی سرخ می رسید آسمان
یک زن مرد را مرد زن گفت اند آن روز رحم شهر از زنانه گی پر بود آن شب خانه ها از مردانه گی متورم ایران دختر شایسته اش هدیه می کرد به جهان
امروز مرگ دوباره ی زنده گی شده است امروز زنده گی دوباره ی زن و این که از مرد می گذرد ندای زن است از مرگ می گذرد .
88/5/5
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:56 توسط خیرالله فرخی |
|
|
هر زباله دان سری دارد که پرت ام می کند مثلن این عاشقیت در ماندن متعفن شده است این که من دنبال تو حتی زباله می گردم یا حرف از تو می زنم بو دارد
دنبال تو دنباله دار گشته ام جاهایی که سپیده هم سیاه می کشد به چشم هر جایی که نه بوده ای من آمدم حتی در تعفن چیزها لا به لای تو چیزی بود برای بودن نه بود من بوی زباله از تن ام بوی دود آتش از تو بود هیزم را ریخت ام تو کبریت کشیدی حالا هم بی خودی هست ام در این گشت زار بو اندود اما در رفتن تو دیوانه عاشق شده ام تکلیف ام را به نویس بد جوری خط ام کج شده است با هر دست چیزی می کش ام به نحو خودم با هر زبانی دور می شوم از طبیعت رفتارت من تو را می کش ام در سکوت ام تو هم من را کنار به زن
این جا زباله دانی که می گردم سرش بوی تو دارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:38 توسط خیرالله فرخی |
|
|
بیا دوست دارم بازی کنیم هی چرخ به گردیم دور هم دورم به گردی هست ام کنی دورت که می بینم به گردم تو به پشت بید قلب ام کنی من به دنبال تو لی لی کنم پای ات تا کنی به کج از راست بر گردم من نشسته دست بر چشم به گذارم تو به ریزی بر سرم گل گل به خندم برای ام حرف ها داری به گویی برای ات شعرها دارم که می گوی ام
- داری برعکس من می کشی خودت - دارم به یادت عکس می گردم
چه قدر این روزها عاشق شدم ( سخت ... با دوست ام داری حال می کنی ( شرم آور ... با دوست ات دارم می ریزم به هم ( خیانت ... زبان را وام از (ام) و (ات) می گیریم شکل هم بی شکل در کرباس می پیچیم عشق را در پستوی خانه ...(یادش به خیر)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:37 توسط خیرالله فرخی |
|
|
از همه ی دوستان شاعرم که همیشه با نظرات سازنده راه گشا بوده اند تشکر کرده و تقاضا دارم مدتی به من فرصت دهند تا از بحرانی که در آن گرفتارم خلاصی یافته و یقین داشته باشند که در آینده ای نزدیک برای نظر دادن به شعرهای یک یک دوستان عزیزم با افتخار خواهم شتافت و این بدان معنا نیست که شعرهای شما را نه می خوانم...امید که لایق دوستی شا عزیزان باشم... با احترام دست تان را می بوس ام : خیری
هست ام از من به کجا می روی بود به کنار آمد همین جا نشسته بود بین دو فعل چتر گرفت ام که رفت نه می آیی به سلامت هم که نه آمد حالا هم چشم ام کور نه می شود باز و از در نگاه ام به کجا رفته ای
دیگر شکل ام عوض شده از تو که هر چه عوضی می بینی را خیال نه می کنم برگردی با این همه حرف اضافه می زنم در گوش ات
آمد همین جا مد کشید بر لبه ی تیغ که تیز شده است زبان ام این جا که جزر اندام ات می کشدم داری می روی به کجا نه رفته باشم
چشم ام به کفش ات انگار پاشنه اش سیاه دارم به جای پاهای ات می افتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:6 توسط خیرالله فرخی |
|
ازرا یا تارا به نویس ام
اتفاق از ناگهان می افتد از پیش پای نگاه ام افتاده بودی از دست ام به دامن ات کوتاه بود نه می رسید از قلب ات نه گو برده ام به مهر ازرا چند بار نوشت ام پای ناگهان اتفاقی افتاد پای پیش نهادم درست فکر کن پای دست ام اضافه آمد دست ام نه اندازی پای قلب ام نه می افتاد می شکست ازرا دیگر نه می خواست ام به نویس ام اتفاق تا ناگهان افتاد تا هیچ با هیچ به رسد به خاکستر تا هنوز در یادم دیر شود تند تند تا مرگ بی افتم از دهان تو تارا نوشت ام ازرا فراموش کنم بغل ناگهان اتفاقن خوب افتاد بغل هیچ فاصله افتاد نه رسم به تو بغل هنوز دور است ببینم ات بغل مرگ باز مرموز شده ای تارا چه کسی فاصله می خواند بین ما ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:2 توسط خیرالله فرخی |
|
|
به گو نه گو چه می کنی حرف از به گوی ام نه دارم با این درد که در خود باز می شود از خود باز می شوم خود می شوم باز به گو نه گوی ام دهان ات در گوش ام جا گذاشته ای مژه های ات به بند ناف ام به کش با مداد سیاه ام کن آفتاب دارد از تیغ می گذرد نوبت انتظارم از روزهای بر می گردد گذشته است به گو تا از بر گردم به نوبت ام تا بر گردی در انتظارم افتاده ام نه گو به پای ات افتاده ام که در راه نه افتاده پای ام می رود دیر شد این چشم هنوز نشسته ام دیگر حرف از به گوی ام نه گو با دوست ات دارم می روم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 16:6 توسط خیرالله فرخی |
|
|
عکس ام دارد می کشد پوست ام به چین افتاده است سایه ام در دورها رنگ می شوم است را هر چه می کشم عکس ام نه می شود تا می شود تاریک پشت سر هم چشم می خواهد برای دیدن دستی برای بریدن کجاست ؟ خودم را هر چه می بینم سیاه بر عکس ات هر چه رنگ داشتم سوخت از فدای ات می شوم تا از زیبا شده ای تا از برعکس عکس ام شده ام تا هر چه می خواهی بگو می گویم دست ام انداخته ای به دست ات دوست من این عکس نور دیده است . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:3 توسط خیرالله فرخی |
|
|
میخ بود می کشید سرم از نه داشتم میخ در سرم بود می کشیدم به درک نه رسیدم دارم می افتم تنگ می فشارم هر کس که با حال باشد از تن تنا تن به زن می زنم دستور از زبان به ران می رانم دارم از حال می روم در سر این بازی آینده از میخ در سرم بود نه می داند از گل آب می زنم بیرون گندم نیش باز کرد می رسد زبانم قار قار از صدا ها می برم همه جا پر از کلاغ می کنم پر باز می خواهد کلاغ این شعر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:21 توسط خیرالله فرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ شعر خیرالله فرخی
این جا حریم خصوصی من است لطفن با کفش داخل نه شوید |
| پیوندهای روزانه |
|
شعری در ماندگار یک شعر در دانوش ماندگار در دانوش شعری در مانی ها دوشعر در دانوش شعری در مانی ها شعری در گاف شعری در ماندگار دوشعر در دانوش آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
هر گونه برداشت از مطالب فقط با اجازه شاعر مجاز است |
|
RSS
|